![]() |
![]() |
|
|
اکنون شاید کمی بعد...
حس خداحافظی... اما نه برای دوستت دارم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 آذر1386ساعت 5:2 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
صدای فریاد سکوت می آید...
سکوت می کنم ... شاید بی صدایی ها را بهتر بشنوم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 20:1 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
قصه دلدادگي هميشه بودو هست اصلا نبودنش بي معناست دلداده بودن هنره اما افسوس كه همه ي ما به جاي دلدادگي سر سپرده مي شيم اونم سر سپرده ي افراد فاني . . . اما سرسپردگي در حضور ناشناختني به دلدادگي ختم ميشه و نهايتا دنياي زيباي سادگي و ديوانگي !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 1:35 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
اين روزها حتي حس زيباي نوشتن هم در آشفتگي هاي فكرم گم شده است و در پريشاني لحظاتم تنها به اين مي انديشم كه چگونه آشفتگي هاي فكرم را در پريشاني لحظاتم گم كنم تا لحظاتم پر ازا فكار و آشفتگي ها پريشان شوند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 1:31 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
قناري كوچك بلبلي را يافت كه به او درس زندگي را آموخت . . . قناري از بلبل براي خودش ققنوس ساخت . . . اما بلبل به دنبال طاووسي بود كه او را همان بلبل بداند!!! . . . و كلاغ هاي بسياري را يافت . . . اما افسوس كه نفهميد كلاغ هايي كه آن ها را طاووس مي دانست ، او را چون مگس مي دانستند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 تیر1385ساعت 1:29 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
يكي بود كه اونو مي خواست يكي ديگه بود كه اونو نمي خواست اوني كه اونو مي خواست،اون اونو نمي خواست و اوني كه اون، مي خواست،اون اونو نمي خواست كاش اوني كه اون مي خواست هم اونو مي خواست وكاش اوني كه اون نمي خواست رو يه جوري مي خواست تا خواستن ها تموم نشه . . . تا دلا نشكنه . . . تا همه همديگه رو دوست داشته باشن !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 تیر1385ساعت 0:51 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
من... تنها ... در فكر ... دلم گرفته ... دلم خيلي گرفته .. تموم عضلاتش درد مي كنه!... درد اونقدر پيش مي ره كه قلبم انگار مي خواد منفجر بشه!... يه گلوله ي توپ تو قلبم بالا و پايين مي پره!... منتظر انفجار... و يهو مي تركه ... واي... تيكه هاي قلبم پرت شدن... همه ي بدنم درد مي كنه... اما يه تيكه رفته توي چشمم... و قطره هاي خون... از چشام داره خون مي ياد... چرا خونا بند نمي يان؟ بسه ديگه... همه ي قلبم اومد بيرون... حالا ديگه خيلي خوب شد... چون ديگه قلب ندارم و نمي تونم احساس داشته باشم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 14:58 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
چه بهره اي داشت كه بي بهره گذاشتي و چه سودي مي بردي كه بي سود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 21:1 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
يكي بودو يكي نبود اوني كه بود از اول بود و اوني كه نبود، اولش، بود !!! كاش بودهميشه بود و نبود ، نبود . . . كاش اصلا ، نبود ، بعد از بود نبود و كاش . . . اگر نبود از اول نبود . . . و اگر بود . . . کاش همچنان بماند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 23:39 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
چي ميشداگه آدماعشق گازمي زدن اونوقت ديگه مجبورنبودن خون دل بخورن !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 23:24 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
خوب ، خدا حالا ديگه مساوي شديم تو تنها بودي ، حالا منم تنهام . . . حالا نظرت چيه ؟ صلح كنيم يا بجنگيم؟ منم دارم فكرامو ميكنم . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 23:13 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
تا حالا تونستي انقدر پاک باشي
که با نگاه کردن به کسي که دوستش داري تمام نيازهايت برطرف شود....!!! سنگيني نگاهت آنقدر بوده که... طرفي که نگاش ميکني سرشو بندازه پايين. هوس بازي رو بزار کنار , چشماتو بکار بنداز. پاک ترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها را مي توان با نگاه گفت . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 1:18 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
تو به من خندیدی و ندانستی که من . . . که من . . . که من هم . . . دارم به ریشت می خندم !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 10:26 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
هميشه فكرمي كردم كه دنيا يك روبيشترنداره اما حالا مي بينم كه حتي از دوتاروهم بيشتر داره شايد صدرو شايد هم هزار رو و شايد هم بيشتر . . . حالا تعجبم از اينه كه چرا بعضي از آدماش مثه اون رفتار مي كنن اصلا ً مثه دنيا كه هيچي ! از همديگه رفتاراي بدشونو تقليد مي كنن . آخه مي دونين چيه همه آدما ذاتا ً خوبن ، عالين ، بيستن . . . اما اين بعضي از رفتاراشونه كه اونا رو خراب مي كنه ! اما اينو خيلي ها نمي دونن وبه خاطر همينه كه ازهمديگه متنفر مي شن ! اما همين آدمايي كه خوب بلدن ازهم متنفر بشن اگه نظرشونو راجع به دنيا بپرسين ميگن خيلي خوبه !!! نمي دونم !!!!!!!!!! اما من كه دارم ياد مي گيرم كه همه ي آدما چه اونايي كه رفتاراي بد دارن و چه اونايي كه رفتاراي خوب دارن رو دوست داشته باشم حداقل اين طوري وقت نمي كنم كه از اونا متنفر باشم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 23:2 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
تو آن هستي كه شايد به راستي دوستت بدارم . . . بي هيچ مهري هر لحظه مرا به خود مي بلعي . . . هرشب درروياهايم احساس مي شوي ودربساطم حضورداري. . . در ژرفاي طول و عرض وجودم . . . مي چرخي و بيدارمي كني در من اشتياق را . . . دوست دارم حرف هايم را بشنوي و حرف هايت را به راستي نمايان كني . . . دوست دارم با تو باشم !!! آرامشت بخشم ، ومبتلا شوم به آنچه از تو نبايد . . . در ازدحام هر اتاق تاريكي با تو باشم گر چه مي دانم در اين لحظات مرا توان مقابله اي نخواهد بود . . . دوست دارم بي پرده من باشم وتوباشي وتمام نهان هاي بين ما. . . دوست دارم اگر احساسي است نمايان كني و اگر نهاني است هويدا . . . دوست دارم اگر دعوت كني با تو باشم در كنار عقوبت تمام گناهان پنهاني . . . كه هم من آن ها را مي شناسم و هم تو . . . و روياهاي تو با من به لقاح مي نشيند. . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 23:53 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
ومن درشب به دنبال خورشيد بودم وتصورمي كردم كه ماه همان خورشيداست !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 23:38 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
هي خدا چرا امسال تخم مرغ هاي گنديده اي رو كه جاي قلب تو سينمون گذاشتي رنگ نكردي ؟ نكنه تخم مرغاي بهتري رو پيدا كردي . . . ها . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 9:19 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
يك طرف زيبايي است و، طرف ديگر در هم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر هم اين كار دشوار باشد من مي خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . آلبر كامو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 0:29 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
حس كردم . . . و تازه شدم . . . و آنگاه . . . دوباره گم كردم . . . بريدم . . . و شكستم . . . كاش مي توانستم . . . . . . . . و اشك . . . و اشك . . . و اشك . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 0:29 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
چه بهره ها كه نبرديم و چه سودها كه نكرديم و چه لذّت ها كه نچشيديم و چه آه ها كه در دلمان ماند و چه حرف ها كه نزديم. و چه سال ها و فصل ها و ماه ها و روزها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه هايي كه گذشت و. . . گذشت و. . . گذشت. . . تا ... بهره ببريم و سود كنيم و لذت ببريم و حرف بزنيم و آه بكشيم . . . اما . . . تا خواستيم اين بكنيم و آن ببريم . . . سال ها و فصل ها و ماه ها و روزها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها تمام شد وما مانديم و حسرت . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 14:49 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
كاش مي توانستي سنگيني دروغت را حس كني آنوقت قلب له شده ي من برايت بي اهميت نبود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 18:44 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی . تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان چیره گردد من او را با صلیب خود مصلوب می گردانم . ولی من دیده ام چشمان فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد . خداوندا تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند . ولی من دیده ام نامرد نامردی که با خون مردان عالم کاخ میسازد . خداوندا اگر مردانگی اینست به نامردی قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالاید." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 0:46 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
از آبي بيكران قلبم جستجو را شروع كردم . . . تا بيابم. . . از جنگل هاي سبز. . . رودخانه هاي پر آب. . . بيابان هاي ساكت. . . وآسمان وسيع قلب ها بي تفاوت گذشتم تا در لجنزار گنديده ي قلبت تو را يافتم ! و پشيمان . . .از دل هايي كه ساده گذشتم !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 9:59 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
تو بايد بميري تو حق نداري كسي را دوست بداري تو حق مهر ورزيدن نداري تو لايق دوست داشته شدن نيستي تو نبايد از زندگي لذّت ببري تو بايد منزوي باشي بايد در تنهايي بميري. .. چون تو نه خوشگلي، نه خوش تيپي ، و نه اينكه پول داري . و يه قلب پاك و عاشق هيچ خريداري نداره! تو بايد بميري . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 0:22 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
امروز باز روز بيهوده ي ديگري بود در ذهن ما . . . خريّت از من. . . لذّت ازآن تو. . . خالي از هرگونه حيا بدون هيچ دلسوزي. . . و افسوس. . . صد افسوس. . . روز به روز به اين جمله نزديكتر مي شوم عشق مساويست با دروغ ، خيانت ، بي رحمي و . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 0:20 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
تنها ، عاشق ، پر از شرم بوي گند آميخته با بوي شهوتناك عشق. . . اينبار. . . تنهاتر از قبل، بدون عشق، خالي از شرم، وباز دوباره. . . بوي گند آميخته با بوي تهوع آورعشق. . . وباز. . . خسته. . . تنها. . . غمگين. . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 18:43 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
يك عمر خنديدندو خنديدندوبه بازي گرفتند. . . ذهنمان را. . . حرف هايمان را. . . و ارزش هايمان را. . . باشد روزي كه بخنديم و به بازي بگيريم. . . ذهن هايشان را. . . حرف هايشان را. . . و ارزش هايشان را. . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 13:20 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
اصطلاح حرف مفت زن به كسي اطلاق مي شود كه نمي داند چه مي گويد يا مي داند و خودش را به ناداني مي زند تا عده اي نادان تر سخنان مفت او را به قيمت هاي بالايي چون جان و اعتبارو ارزش هاي دروني و اجتماعي بخرند و با او هم آواز شوند. البته ديوانگان عاقل هم حرف مفت زياد مي زنند اما هيچ كس ارزشي براي سخنان آن ها قائل نيست و وقتي بگوييم چرا؟؟؟ مي گويند كه آن ها ديوانه اند ... البته هستند داناياني كه گوش هايشان آماده شنيدن است اما آيا اين اندك ديوانگان دانا با ان عاقلان نادان برابرند؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 9:36 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
دیوونگی عالمی داره
اما نه . . . عالم دیوونگی رو داره !!! اگه باور نمی کنین دوروبرتونو نیگا کنین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 22:47 توسط دستان يك ديوونه ي متجاوز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدايا ديدي كه چطور قلبم شكست و هيچ كس نتوانست آن را از نو بسازد تا عاقبت ره سرسپردگي را پيش گرفت تا اينكه عقلم در درياي بيكران ديوانگي غرق شد. . .
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|